محمد علیمحمد علی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

فینگیلی

اینم عکس های جدیدم مال دیروزه هااا

داداشه گلم در حال پسونک خوردنی ببین چه نازی اینم همون بالایی فقط از بالاتر گرفتم ازت قربونت برم من اینم روز 6 زندگینه گلکم میدونی چیه حسابی به من اردات داری گل داداش امروز بعد شیر خوردنت هرچی مامان گرفتت که باد گلو بزنی نمی زدی که من گفتم مامان بدش من تو برو بخواب خوابت میااد تا بغلت کردم یه بادگلویی زدی و همچین حسابی آبجیت رو سفید کردی که همون موقعه رفتم لباسمو عوضیدم اخه من از دست تو چیکار کنم فینگیل من هاااااان!! دیروز خاله زهرا و امیر تازه عروس اومده بودن خونمون تورو ببینن تازه عروس 13بود که به عقد امیر در اومد و به خاطر تفاوت سنیمون که به هم نزدیکه زود با تلفن و اس اماس رفیق شدیم آره فدات شم !!دیروزم ااومده بود خونمو...
24 تير 1390

روز به دنیا اومدنت

سلام قربونت بشم خوبی داداشم؟؟؟؟ داداشی از 1 روز از قبل از به دنیا اومدنت مامان جون و باباجون به همراه خاله مرضیاز  اصفهان اومدن تهران!! قرار بود اول 5 شنبه به دنیا بیای اما بعد از این که فهمیدیم طرح ترافیک رو براداشتنید چهارشنبه شد روز به دنیا اومدنت دقیقا روزی که من باید کارنامه ام رو می گرفتم !!!!سشنبه ساعت 11:00صبح مامانجون و باباجون و خاله مرضی و محمد مهدی رسیدن خونمون ناهار رو خوردیم اون موقه همه فکر می کردن قراره 5 شنبه به دنیا بیای اما وقتی بابا شب اومد خونه من بهش گفتم بابا فردا باید بریم کارنامه ام رو بگیرم بابا گفت فردا  که مامانت زایمان داره گفتم فردا؟؟؟؟گفت آره. مامان تا فهمیدگفت ای واااا!!!بلند شد وساک...
19 تير 1390

اینم عکسای روز دوم من

اینم بنده با یه فیگور متفکرانه اینم عکس من با خواهر کوچیکه راستی امروز خواهر بزرگمو فرستادم حمام!!!!امروز پیش از ظهر مامان مامانی تو اشپزخونه داشت ناهار درست می کرد مامان خودم هم خسته از زایمان خوابیده بودن بعد هی  نق زدم بعدم شروع کردم به گریه کردن خواهرم اومدم برم داشت!!بعد یهو احساس داغی کرد بعد گفت محمد علی چیکار کردی ابجی اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعدم دادم دست مامان و رفت تو حمام تازه بعدشم من بهش خندیدم ...
3 تير 1390

تولدت مبارک عشق من

برای این روز که روز موعوده خیلی وقته دارم فکر می کنم که چی بنویسم اما هر بار می نویسم بعدش کاغذ رو تو سطل آشغال پیدا می کنم هیچ کدومش به دلم نشست منم گفتم بخیال بابا همون روز میرم یه چیزی می نویسم حالا میخوام از اولش بگم روزی که فهمیدم قراره به خونوادمون یه عضو جدید اضافه شه تا کلی وقت توشک بودم داشت شاخام در می اومد اما چی میشد کرد جدی جدی یکی داشت بهمون اضافه میشد اولش نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت می گم ناراحت چون تفاوت سنی مون زیاد می شد ،۱۵ سال اوووووووه ،و می تونم بگم که تا وقتی که هنوز اعلام موجودیت نکرده بودی هیچ حسی بهت نداشتم داداش گلم اما بعد از وفتی اعلام موجودیت کردی ،وقتایی که مامان نسشته بودا یه دفعه تو شکمش موج مکزیکی میرف...
1 تير 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فینگیلی می باشد